نوشته شده در تاریخ 10 دی 90 توسط ایلیا | نظرات ()
شما الان در وبلاگ شخصی من «هدیه ای برای ایلیا» هستید و خیلی خوش اومدین.
دوستانی که علاقه به هنر زیبای معرق چوب دارن و دلشون میخواد از این هنر بدونن حتما به قسمت آموزش معرق کاری در بخش موضوعات سری بزنن.
صندوقچه اشعار بخش شعر ها و دلنوشته های منه ،اگه خوشتون اومد یا نیومد حتما نظرتون هم بنویسید.در ضمن دوستان خوبم این پست ثابته و وبلاگ رو سعی میکنم زود به روز کنم
ممنون از اینکه به وبلاگ من سر زدید
برچسب ها: ایلیا، صفحه نخست، معرق چوب، شعر، اشعار، چوب، دلنوشتهه، هدیه، هدیه ای برای،
نوشته شده در تاریخ 31 اردیبهشت 91 توسط ایلیا | نظرات ()
چه روزگار غریبی است این روزها!!!
ستاره ها همه کمرنگ
و آسمان، پر احساس تنهایی
و این دل خسته
که شاخ و برگ زمستانی اش دگر مرده
چه روزگار غریبی است این روز ها!
چقدر حقیر و عجیبند این مردم
چقدر گناه و چقدر بی دینی
ولی با این حال
همه میخندند و حالشان خوب است
و چشمانشان پر از شوق پرواز است
کجا؟؟!! من که هیچ وقت نفهمیدم
برای چه پرواز؟ برای که پرواز؟؟
کجا رود دلشان با همه سیاهیشان
کجا نشسته پرستوی عاشقشان
عشق کجا؟؟! پرنده ایست غریب
مثل یک قمری تنها
کسی سراغ پرش را نمیگیرد
فقط به شهرت او دل سپرده اند این ها
که حتی ندیدندش
و حتی صدایش را هم!
چه روزگار غریبی است
و چقدر عجیبتر شد
زمان بودن و ندیدن یک قمری
همان که عاشقتان بود
و از شما به شما نزدیکتر
و ......
و احساسم گم شد
دلم هوای گریه شب را
کنار بوته ی یاس حیاطمان کرده
دلم برای همان شاخه ی گیلاس
و حوض آبی مادر بزرگ تنگ است
و احساسم گم شد...
دیگر نمیخواهم بنویسم....
ستاره ها همه کمرنگ
و آسمان، پر احساس تنهایی
و این دل خسته
که شاخ و برگ زمستانی اش دگر مرده
چه روزگار غریبی است این روز ها!
چقدر حقیر و عجیبند این مردم
چقدر گناه و چقدر بی دینی
ولی با این حال
همه میخندند و حالشان خوب است
و چشمانشان پر از شوق پرواز است
کجا؟؟!! من که هیچ وقت نفهمیدم
برای چه پرواز؟ برای که پرواز؟؟
کجا رود دلشان با همه سیاهیشان
کجا نشسته پرستوی عاشقشان
عشق کجا؟؟! پرنده ایست غریب
مثل یک قمری تنها
کسی سراغ پرش را نمیگیرد
فقط به شهرت او دل سپرده اند این ها
که حتی ندیدندش
و حتی صدایش را هم!
چه روزگار غریبی است
و چقدر عجیبتر شد
زمان بودن و ندیدن یک قمری
همان که عاشقتان بود
و از شما به شما نزدیکتر
و ......
و احساسم گم شد
دلم هوای گریه شب را
کنار بوته ی یاس حیاطمان کرده
دلم برای همان شاخه ی گیلاس
و حوض آبی مادر بزرگ تنگ است
و احساسم گم شد...
دیگر نمیخواهم بنویسم....
برچسب ها: شعر، سروده، روزگار، غریب، قمری، عشق، عاشق، سیاهی، نبودن، یاس، گیلاس، مادر بزرگ، مهربانی،
نوشته شده در تاریخ 16 اردیبهشت 91 توسط ایلیا | نظرات ()
این روزها عجیب غصه میخورم
......
این روز ها دلم عجیب غصه میخورد
از فرط خستگی ام باز غصه میخورد
شاید دلم هوای کسی بوده اش به جان
با این بهانه همی باز غصه میخورد
این که بیاید و نشود حاصلم لبش
از این غصور غم انگیز غصه میخورد
باید گذر کنی تو از این بی کسی، دلا
اینگونه غصه از برای تو غصه میخورد
17 اردیبهشت ماه 1391 ایلیا
......
این روز ها دلم عجیب غصه میخورد
از فرط خستگی ام باز غصه میخورد
شاید دلم هوای کسی بوده اش به جان
با این بهانه همی باز غصه میخورد
این که بیاید و نشود حاصلم لبش
از این غصور غم انگیز غصه میخورد
باید گذر کنی تو از این بی کسی، دلا
اینگونه غصه از برای تو غصه میخورد
17 اردیبهشت ماه 1391 ایلیا
برچسب ها: سروده، فراغ، یار، غصه، دل، غم انگیز، شعر عاشقانه، عشق، دوست، نیاز، آوا، آه، جگر سوز،
سلام دوستان همیشه همراه و خوبم 
امیدوارم از قالب جدیدم خوشتون بیاد 
نظرتون چیه؟؟؟
من کلا خیلی علاقه ای به اینکه تند تند قالب رو عوض کنم نداشتم. اما بعد دیدم بد نیست که چند وقت یک بار این کار رو بکنم.
راستی>>>>>>>از همه دوستانی که میان و نظر میدن و لطف میکنن ممنونم
ایلیا
برچسب ها: وبلاک، هنر معرق چوب، چوب، شعر، دلنوشته، هنر، معرق، تفکیک رنگ، آثار، آموزش،
نوشته شده در تاریخ 30 فروردین 91 توسط ایلیا | نظرات ()
باید مینوشتم ...
نگران بودم، کمی هم متعجب. متعجب از همه اتفاقاتی که در اطرافم می افتد و من میبینم.
نه، فکر خاصی نکن! همین اتفاقات روزمره که ممکن است برای هر کسی بیافتد!. همین دوستی ها، همین جدایی ها، همین مردانگی ها و همین نامردی ها، همین عشق ها و همین دوستی ها و همین ....
همین ها که تو هم میبینی. همین ها....
نمیدانم؟، شاید من کمی حساسم و شاید هم نه دیگران بی تفاوت!
بچه ها را میبینی؟! چقدر لطیف و چقدر حساسند، چقدر زود ناراحت میشوند و چقدر زود با تو آشتی میکنند. چقدر زیباست زمانی که از تو میخواهند که برایشان کاری انجام بدی و انجام میدهی و ...
وقتی بزرگ تر هم که میشوند لطیف و حساسند، اما حیف که ما نمیخواهیم، دنیا نمیخواهد، نمیدانم چرا؟؟؟
وای خدای من! آن ها شخصیت دارند، خوب میفهمند، احساس دارند، خوب درک میکنند، میتوان دوستشان داشت و میتوانند دوستت بدارند، آن ها عاشق میشوند، فکر میکنند ....
شاید بگویی که میدانستی! آری میدانم که میدانستی ولی چرا توجهی نمیکنی؟ چرا حرفش را رفتارش را نگاهش را نمیفهمی؟
چرا نمیخواهی بفهمی که او دوستت دارد و میخواهد بگوید و نگاه تو نمیگذارد. شرم میکند همیشه در نگاهش حرفی هست!
آه خدای من، نگرانم برای همه کودکان، نوجوان ها و برای همه بچه های روی زمین.
چرا همه پدر مادر ها فقط به سیر کردنش فکر میکنند، فقط به آن؟؟؟ پس روحش چه میشود، دلش را چه کند، رفتارش را، محبتش را، عشقش را؟؟؟...
هنوز هم نفهمیدم، هنوز هم ...
زندگی زیباست، زندگی با آن ها زیباست، چون خدا نقش زیادی در زندگی آن ها دارد.تلاتم امواج نگاهشان پر از حس دوست داشتن است، نگران هم هستند، گاهی هم مضطرب اما همین خوب است. میتوان حسشان کرد.
خدا را میگویم، بدون او هرگز نمیتوان زندگی کرد.میتوان زنده بود اما زندگی نه.
فرزندان ما میخواهند زندگی کنند، میخواهند خدا را بشناسند، میخواهند حرف هایشان را بزنند، میخواهند پرواز کنند
زود ناراحت میشوند و زود می رنجد زود هم خوشحال ببین چقدر جاری و مهربان مثل یک رودخانه
باید فهمیدشان، درکشان کرد و دوستشان داشت
باید از این دنیا گذر کرد....
برچسب ها: بچه ها، نوجوان، محبت، عشق، نگرانی، دوست داشتن، بلوغ، دنیای، بی رحمی، زندگی، آرامش، دوستان،
نگران بودم، کمی هم متعجب. متعجب از همه اتفاقاتی که در اطرافم می افتد و من میبینم.
نه، فکر خاصی نکن! همین اتفاقات روزمره که ممکن است برای هر کسی بیافتد!. همین دوستی ها، همین جدایی ها، همین مردانگی ها و همین نامردی ها، همین عشق ها و همین دوستی ها و همین ....
همین ها که تو هم میبینی. همین ها....
نمیدانم؟، شاید من کمی حساسم و شاید هم نه دیگران بی تفاوت!
بچه ها را میبینی؟! چقدر لطیف و چقدر حساسند، چقدر زود ناراحت میشوند و چقدر زود با تو آشتی میکنند. چقدر زیباست زمانی که از تو میخواهند که برایشان کاری انجام بدی و انجام میدهی و ...
وقتی بزرگ تر هم که میشوند لطیف و حساسند، اما حیف که ما نمیخواهیم، دنیا نمیخواهد، نمیدانم چرا؟؟؟
وای خدای من! آن ها شخصیت دارند، خوب میفهمند، احساس دارند، خوب درک میکنند، میتوان دوستشان داشت و میتوانند دوستت بدارند، آن ها عاشق میشوند، فکر میکنند ....
شاید بگویی که میدانستی! آری میدانم که میدانستی ولی چرا توجهی نمیکنی؟ چرا حرفش را رفتارش را نگاهش را نمیفهمی؟
چرا نمیخواهی بفهمی که او دوستت دارد و میخواهد بگوید و نگاه تو نمیگذارد. شرم میکند همیشه در نگاهش حرفی هست!
آه خدای من، نگرانم برای همه کودکان، نوجوان ها و برای همه بچه های روی زمین.
چرا همه پدر مادر ها فقط به سیر کردنش فکر میکنند، فقط به آن؟؟؟ پس روحش چه میشود، دلش را چه کند، رفتارش را، محبتش را، عشقش را؟؟؟...
هنوز هم نفهمیدم، هنوز هم ...
زندگی زیباست، زندگی با آن ها زیباست، چون خدا نقش زیادی در زندگی آن ها دارد.تلاتم امواج نگاهشان پر از حس دوست داشتن است، نگران هم هستند، گاهی هم مضطرب اما همین خوب است. میتوان حسشان کرد.
خدا را میگویم، بدون او هرگز نمیتوان زندگی کرد.میتوان زنده بود اما زندگی نه.
فرزندان ما میخواهند زندگی کنند، میخواهند خدا را بشناسند، میخواهند حرف هایشان را بزنند، میخواهند پرواز کنند
زود ناراحت میشوند و زود می رنجد زود هم خوشحال ببین چقدر جاری و مهربان مثل یک رودخانه
باید فهمیدشان، درکشان کرد و دوستشان داشت
باید از این دنیا گذر کرد....
برچسب ها: بچه ها، نوجوان، محبت، عشق، نگرانی، دوست داشتن، بلوغ، دنیای، بی رحمی، زندگی، آرامش، دوستان،
نوشته شده در تاریخ 30 فروردین 91 توسط ایلیا | نظرات ()
باید مینوشتم ...
نگران بودم، کمی هم متعجب. متعجب از همه اتفاقاتی که در اطرافم می افتد و من میبینم.
نه، فکر خاصی نکن! همین اتفاقات روزمره که ممکن است برای هر کسی بیافتد!. همین دوستی ها، همین جدایی ها، همین مردانگی ها و همین نامردی ها، همین عشق ها و همین دوستی ها و همین ....
همین ها که تو هم میبینی. همین ها....
نمیدانم؟، شاید من کمی حساسم و شاید هم نه دیگران بی تفاوت!
بچه ها را میبینی؟! چقدر لطیف و چقدر حساسند، چقدر زود ناراحت میشوند و چقدر زود با تو آشتی میکنند. چقدر زیباست زمانی که از تو میخواهند که برایشان کاری انجام بدی و انجام میدهی و ...
وقتی بزرگ تر هم که میشوند لطیف و حساسند، اما حیف که ما نمیخواهیم، دنیا نمیخواهد، نمیدانم چرا؟؟؟
وای خدای من! آن ها شخصیت دارند، خوب میفهمند، احساس دارند، خوب درک میکنند، میتوان دوستشان داشت و میتوانند دوستت بدارند، آن ها عاشق میشوند، فکر میکنند ....
شاید بگویی که میدانستی! آری میدانم که میدانستی ولی چرا توجهی نمیکنی؟ چرا حرفش را رفتارش را نگاهش را نمیفهمی؟
چرا نمیخواهی بفهمی که او دوستت دارد و میخواهد بگوید و نگاه تو نمیگذارد. شرم میکند همیشه در نگاهش حرفی هست!
آه خدای من، نگرانم برای همه کودکان، نوجوان ها و برای همه بچه های روی زمین.
چرا همه پدر مادر ها فقط به سیر کردنش فکر میکنند، فقط به آن؟؟؟ پس روحش چه میشود، دلش را چه کند، رفتارش را، محبتش را، عشقش را؟؟؟...
هنوز هم نفهمیدم، هنوز هم ...
زندگی زیباست، زندگی با آن ها زیباست، چون خدا نقش زیادی در زندگی آن ها دارد.طلاتم امواج نگاهشان پر از حس دوست داشتن است، نگران هم هستند، گاهی هم مضطرب اما همین خوب است.
نگران بودم، کمی هم متعجب. متعجب از همه اتفاقاتی که در اطرافم می افتد و من میبینم.
نه، فکر خاصی نکن! همین اتفاقات روزمره که ممکن است برای هر کسی بیافتد!. همین دوستی ها، همین جدایی ها، همین مردانگی ها و همین نامردی ها، همین عشق ها و همین دوستی ها و همین ....
همین ها که تو هم میبینی. همین ها....
نمیدانم؟، شاید من کمی حساسم و شاید هم نه دیگران بی تفاوت!
بچه ها را میبینی؟! چقدر لطیف و چقدر حساسند، چقدر زود ناراحت میشوند و چقدر زود با تو آشتی میکنند. چقدر زیباست زمانی که از تو میخواهند که برایشان کاری انجام بدی و انجام میدهی و ...
وقتی بزرگ تر هم که میشوند لطیف و حساسند، اما حیف که ما نمیخواهیم، دنیا نمیخواهد، نمیدانم چرا؟؟؟
وای خدای من! آن ها شخصیت دارند، خوب میفهمند، احساس دارند، خوب درک میکنند، میتوان دوستشان داشت و میتوانند دوستت بدارند، آن ها عاشق میشوند، فکر میکنند ....
شاید بگویی که میدانستی! آری میدانم که میدانستی ولی چرا توجهی نمیکنی؟ چرا حرفش را رفتارش را نگاهش را نمیفهمی؟
چرا نمیخواهی بفهمی که او دوستت دارد و میخواهد بگوید و نگاه تو نمیگذارد. شرم میکند همیشه در نگاهش حرفی هست!
آه خدای من، نگرانم برای همه کودکان، نوجوان ها و برای همه بچه های روی زمین.
چرا همه پدر مادر ها فقط به سیر کردنش فکر میکنند، فقط به آن؟؟؟ پس روحش چه میشود، دلش را چه کند، رفتارش را، محبتش را، عشقش را؟؟؟...
هنوز هم نفهمیدم، هنوز هم ...
زندگی زیباست، زندگی با آن ها زیباست، چون خدا نقش زیادی در زندگی آن ها دارد.طلاتم امواج نگاهشان پر از حس دوست داشتن است، نگران هم هستند، گاهی هم مضطرب اما همین خوب است.
نوشته شده در تاریخ 13 فروردین 91 توسط ایلیا | نظرات ()
آه مادر چقدر غریبی تو!
در میان شهر خودت،مردمت، حتی خانه ات مادر
آه مادر چقدر غریبی تو!
مردم آن زمان نفهمیدندت
مردم این زمان... نمیدانم؟!!!
نمیدانم چه شده؟
چرا نمی فهمند؟ چرا؟
این همه گناه چرا؟
این همه حماقت از چه؟
آه مادر چقدر غریبی تو!
هنوز نفهمیدم چرا؟
با آن همه حرفی که پیغمبر زد
و آن همه وصیت و ناله
چرا باز هم نفهمیدند؟
مردم آن زمان را میگویم
نفهمیدند چه کردند!
نه، فهمیدند!
اصلا نمیدانم، نمیفهمم
فقط این را خودم دیدم
حرمتش را شکست آن نامرد
مردم این زمانه را میگویم
آه مادر چقدر غریبی تو!
وقتی همه گفتند علی،
فاطمه را برگو گریه کم کند
و حتی ناله بیت الاحزان را
خرابه را، آن حسیر و آن ....
خرابش کردند، خراب..
وقتی صدای ضربه آن دست
تمام قامت کوچه را پوشاند
چقدر برای حسن سخت شد مسیر برگشتن
و هیچ حرفی دگر نزد
سکوت تمام فضا را گرفته بود
گرفته بود و دیگر هیچ...
آه مادر....
دوستان خوبم دلنوشته من بود برای حضرت زهرا سلام الله علیها
در میان شهر خودت،مردمت، حتی خانه ات مادر
آه مادر چقدر غریبی تو!
مردم آن زمان نفهمیدندت
مردم این زمان... نمیدانم؟!!!
نمیدانم چه شده؟
چرا نمی فهمند؟ چرا؟
این همه گناه چرا؟
این همه حماقت از چه؟
آه مادر چقدر غریبی تو!
هنوز نفهمیدم چرا؟
با آن همه حرفی که پیغمبر زد
و آن همه وصیت و ناله
چرا باز هم نفهمیدند؟
مردم آن زمان را میگویم
نفهمیدند چه کردند!
نه، فهمیدند!
اصلا نمیدانم، نمیفهمم
فقط این را خودم دیدم
حرمتش را شکست آن نامرد
مردم این زمانه را میگویم
آه مادر چقدر غریبی تو!
وقتی همه گفتند علی،
فاطمه را برگو گریه کم کند
و حتی ناله بیت الاحزان را
خرابه را، آن حسیر و آن ....
خرابش کردند، خراب..
وقتی صدای ضربه آن دست
تمام قامت کوچه را پوشاند
چقدر برای حسن سخت شد مسیر برگشتن
و هیچ حرفی دگر نزد
سکوت تمام فضا را گرفته بود
گرفته بود و دیگر هیچ...
آه مادر....
دوستان خوبم دلنوشته من بود برای حضرت زهرا سلام الله علیها
برچسب ها: فاطمیه، حضرت زهرا، دلنوشته، یا زهرا، شعر،
نوشته شده در تاریخ 11 فروردین 91 توسط ایلیا | نظرات ()
چند بیتی به این شعر اضافه شد که گفتم بنویسم شما هم بخونید
خوشحال میشم نظرتون رو بگین
برچسب ها: شعر، امام زمان، بیا، شعر مذهبی، اشعار آئینی،
خوشحال میشم نظرتون رو بگین
تمام لحظه ها هوای تو را به سر دارم
بیا که از همه کردار خود خبر دارم
دلم خوش است به این روضه هایتان آقا
نشان نوکریت را به سینه ام دارم
هوا هوای غریبی است می شود جانا
به این خرابه نهی پا که زندگی دارم
نمیشود که ببینم نگاه زیبایت
ز کودکی خود این آرزو به سر دارم
نمیشود که بگویم که دوستت دارم
چون این همه در کوله ام گنه دارم
گنه برای دلم چون حجاب میماند
بیا که از همه کردار خود خبر دارم
هنوز باید دل رو بیشتر صاف کرد......
بیا که از همه کردار خود خبر دارم
دلم خوش است به این روضه هایتان آقا
نشان نوکریت را به سینه ام دارم
هوا هوای غریبی است می شود جانا
به این خرابه نهی پا که زندگی دارم
نمیشود که ببینم نگاه زیبایت
ز کودکی خود این آرزو به سر دارم
نمیشود که بگویم که دوستت دارم
چون این همه در کوله ام گنه دارم
گنه برای دلم چون حجاب میماند
بیا که از همه کردار خود خبر دارم
هنوز باید دل رو بیشتر صاف کرد......
برچسب ها: شعر، امام زمان، بیا، شعر مذهبی، اشعار آئینی،
نوشته شده در تاریخ 6 فروردین 91 توسط ایلیا | نظرات ()
دوستان خوبم سلام
جای همه خالی
نبودم ولی باز اومدم
از همه دوستانی که نظر دادند و دیر جوابشون رو دادم عذر خواهی میکنم
قبل از رفتن فراموش کردم اطلاع بدم
به هر حال از همه ممنونم




